به نام یگانه بهارم خدا
اینجا هم دلم برای خدا تنگ است
لحظات شادی خدا را ستایش کن،لحظات سخت او را جستجو کن،لحظات ارامش او را مناجات کن،لحظات درد او را اعتماد کن و در همه حال خدا را شکر کن.![]()

در تنهاترین لحظاتم که شاید در ان زمان اطرافم پر از انسانهای خسته باشد ،هیچ پناهی برای شانه هایی که از فراز و نشیب این زندگی خسته اند ،نمی یابم.به یاد تو که بهترین و مهربانترینی می افتم.به یاد روزهایی که در غم هایم شریک میشوی و من در شادی ها یادت نمیکنم.بیاد بزرگی ات و این که در تنگاها که من خسته و شکست خورده ام باز همراهی ،بهتر از تو پیدا نمیکنم.پس دست به دعا می برم و تو مرا از خود نمی رانی.....راستی اگر می راندی چه باید میکردم؟؟....نمی دانم چه باید بگویم .فقط می دانم بزرگی ات وصف ناپذیر است و من خجل از ناسپاسی هایم در برابر شادی ها.خدای بزرگ !دستان کوچک و ناتوان بندگانت را بگیر و هیچ وقت رهایمان نکن.که تو تنها همدم تنهایی خاموش انسانهایی.
خـــــــــــــــــــــدایا!ای کسی که همیشه مواظبمان هستی برای همه چیز متشکرم.![]()

خدایا شکرت خدایا شکرت
خدا جونم خیلی دوستت دارم
التماس دعا![]()
بانوی اردیبهشت![]()
[ ]
+ دلنوشته های :بانوی اردیبهشت.¸,•*•,¸. زهرا.¸,•*•,¸. در ساعت 0:4 ×××
به نام او که همه اغازها از اوست
خدایا!تقدیرم را زیبا بنویس:که انچه را تو زود میخواهی من دیر نخواهم و انچه را تو دیر میخواهی من زود نخواهم![]()
دوباره فصل دل انگیز خزان رسید

"اخرین سطر بودن"
"دکتر شریعتی":لحظه ها را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم غافل از ان که خوشبختی همان لحظه هایی بود که گذشت.
نیمی از چهره اش زرد و نیمی دیگر سرخ و نیلگون،پوستش خشک و چروکیده شده بود.دلم به حالش سوخت.از رنگ و رویش کاملا معلوم بود که اخرین روزهای عمرش را سپری میکند.کوچکترین لرزش و تکانی کافی بود تا نقش زمین شود.امیدی به ماندنش نبود.سرنوشت،اخرین سطرهای زندگی را برایش مینوشت.تا پلک بر هم زدم از زندگی دل کند .و رقصان مقابل پاهایم افتاد!فصل پاییز و ریزش برگها بود....
امیدوارم با اومدن پاییز ،هر یه برگ که میوفته،یه دونه از غمهای توی دلتون کم بشه و دیگه هیچوقت ناراحت نباشین...پاییزتون مبارک نازنین دوستان![]()
امیدوارم قاب زندگی همتون بهاری باشه![]()
[ ]
+ دلنوشته های :بانوی اردیبهشت.¸,•*•,¸. زهرا.¸,•*•,¸. در ساعت 22:40 ×××
"اندوهت را به برگها بسپار"
"کاش میشد خاطره را تصویر کرد"
دوست دارم باران ببارد و بشوید دلتنگی همیشه مرا
بشوید این خستگی مداوم و بی واژه را
از رخوت تابستون در اومدن و تن به خنکی پاییز سپردن یه مزه ای داره ،یه جورایی به مذاق در واقع من خوش نمیادش .پیچ و تاب برگ های زرد در هوهوی باد ،خش خش خشک برگها زیر پای عابران ،آسمانی که گاه ابری می شود ولی بارانی نیست ،درخت های سر به فلک کشیده ای که در چرتند و صدای قار قار کلاغ ها ،آمدن پاییز را خبر می دهند .پیراهن پاییزی که تن شهر شده ،خاطرات سبز را از میان گرمی کوچه ها جارو کرده است.سالهاست که با پاییز بیگانه هستم !!یعنی با اومدن فصل دل انگیز خزان یه حس دیگه ای پیدا میکنم.با اومدن این فصل تقریبا دلم میگیره،نمیدونم چرا؟!شاید بخاطر اسمان همیشه دلگیرش باشه! بعضی وقتا دلتنگیم اینقد زیاده که گریه میکنم .قاصدکها پیش از اومدن این فصل ،اومدنش رو به ما مژده میدهند.وقتی قاصدکها رو میبینم یاد بچگی هام می افتم.که چقده با دیدنشون ذوق زده میشدم.از یه طرف احساس میکردم که قاصدکها اومدن تا خبر مدرسه رو به ما بدهند.از طرفی فک میکردم قاصدکها اومدن که تعطیلات قشنگ و پر از هیاهوی تابستون رو از ما بگیرند.چه دنیای ساده ای داشتیم چند سالی میگذرد از ان روزهای بیاد ماندنی و پر از خاطره ،اما انگار همین دیروز بود یا همین چند دقیقه ی پیش زمانی که بالاخره از مدرسه بیرون اومدیم.اونوقت اصلا نمی دونستیم که این 12سال زنگ تفرح بوده و تازه زندگی از اینجا به بعد شروع میشه .آن وقتها اصلا نمیدانستیم که یکهو همین که دیپلم گرفتیم ریتم زندگی تند می شود ،چه دانشگاه برویم و چه نروی، ریتم زندگی تند می شود ،انقدر که گاهی تا می آیی عادت کنی به نوشتن سال 1387پای نامه ها یا نوشته ،می فهمی که سال 1388 از راه رسیده و باید یاد بگیری کنار نامه ها آن گوشه ی بالا بنویسی 1388....آن وقتها اصلا نمی دانستیم که زندگی چه بازی هایی دارد و چه روزگاری را رقم می زند برای ماهایی که سالهای سال با هم رفیق بوده ایم و پشت یک میز نشسته ایم .اما حالا می دانیم که دست روزگار هر کدام را گوشه ای انداخته است .اما در تمام این سالهایی که گذشته هر بار اول مهر شده و چشمم به لوازم التحریر می افتد دلم مثه آسمان پاییزهای همان وقتها میگیرد در تمام این سالها هر وقت از جلوی مدرسه ای گذشته ام صدای شاد بچه ها را شنیده ام که دارند زنگ ورزششان را سپری می کنند ،دلم تنگ شده است برای همه ی آن بچه هایی که عشقشان زنگ ورزش بود آن روزها همه ی ما از مدرسه بیرون آمدیم و خوشحال شدیم اما حالا دلمان برای آن مدرسه خیلی تنگ شده است.
.jpg)
تو که وقت پاییز از کوچه های خلوت پر از برگ میگذری ،بشنو :درخت از برگ خسته شده .پاییز بهونه ست.
دوباره روی چمنهای باغ سرسبز خیالم دراز کشیده ام و به اسمان خیره شده ام!!
بوی مهر می آید ،بوی پاییز،بعضی ها دلگیر و دلخور از مدرسه نرفتن ،من از نرفتن ...این روزها دلتنگ نیمکت های چوبی کلاس و دوستان مدرسه ایم شده ام ،دلتنگ برای کلاس های نیمه تاریک شیفت های بعد از ظهر ،دلتنگ خنده ها ی بی امان سر کلاسها که بیرون از آن چهارچوب تمامی مزه اش را در کلاسها جا می گذاشت ...دلتنگ دلهره ای شب امتحان ،نوشتن یادگاری های اغلب عشقی روی نیمکت های چوبی ،نوشتن شعرها و ترانه ها در پشت جلدهای کتابها و دفترهای درسی ،کشیدن شکل معلم های بداخلاق و خشک روی تخته سیاه ،غرور با ابهت و لذت فراوان مبصر بودن ،احساس برتری به دیگر همشاگردی ها ،لذت گفتن "برپا "و اجرای دستورات توسط همسن و سالهایت ،اجازه خواستن از معلم حتی برای نشستن ....خانم اجازه ؟بفرما جونم ...و می نشستیم .تقسیم خوراکیهایمان با هم .انتظار خوردن زنگ خانه ،ارزوی دیرینه ی آن روزها ...........بزرگتر شدیم ،غم و غصه هایمان هم بزرگتر ،درس و اینده مهمتر .ما و تفریحاتمان وسوسه انگیزتر .....و حالا به حسرت نگاهی به آن روزها می کنم .آن روزها ،تنها غصه ی ما درس و امتحان بود و خود نمی دانستیم عمر دلهره و گریه هایمان چه کوتاه و زودگذر است اما حالا غصه هایمان ،انتخابهای خیلی سخت و مهم زندگی و کلی انتخابهای دیگر شده .....!!انتخابهایی که پر از وسوسه و استرس خاص خودش است.الان است که میگویم کاش دلهره ما همان دلهره ی شب امتحان می بود.. و حالا ایست که حق داریم بایستیم برای یک لحظه گذر تند عمر را نظاره کنیم اهی بکشیم و آرزو کنیم کاش هنوز بچه بودیم .کاش ...دلم واقعا واسه همکلاسی هایم و بچه های مدرسه تنگ شده ، دلم برای خاطراتم تنگ شده ،دلم واسه ی خنده های از ته دل اون روزها تنگ شده،گاهی دلم برای خودمم تنگ میشود.به دوست های قدیمی یه سلام بلند از ته دل میدم ،امیدوارم هر جا که هستند شاد و سلامت و موفق باشند،می خوام بهشون بگم که بیادشون هستم بیاد خوبی ها و مهربانیهایشان ،بیاد روزها و لحظه های پراز شادی و خاطره های خوبمان هستم.چه روزهای خوبی داشتیم و قدر ندانستیم.هر چند حالا باز هم دیر نشده.باید قدر این روزها را هم دانست. امیدوارم همه چیز اونطور واسه همگیمون پیش بره که دوست داریم ،امیدوارم همیشه و همه جا بهترین باشیم .بعضی وقتها با خودم میگم کاش یه پل جادویی بود یا یه پری مهربون که چوب جادوییش رو بچرخونه و برمون گردونه به اون روزهای خوش .ولی...؟!هنوز هم که ماه مهر از راه میرسه یاد اون روزها می افتم و میدونم که دیگه راه برگشتی به اون روزهای خوب وجود نداره .اما زندگی یعنی همین ،زندگی جریان دارد و همین طور مثه یه رود پرخروش میگذره .حالا در مدرسه هایی که زمانی مدرسه ی ما بودن بچه های دیگری در کلاسهای درس می نشینند و به تخته ای زل می زنند که زمانی ما به اون زل می زدیم ...امیدوارم که همه ی بچه های مدرسه موفق باشند و همیشه دلشون شاد و سلامت باشه و روزهای پر از خاطره های خوب و شادی داشته باشند .و اما مهمتر این است که ما سعی کنیم که در دانشگاه زندگی موفق و سربلند باشیم به قول قیصر امین پور:تا نگاه می کنی وقت رفتن است .امیدوارم روزهای خوبی در انتظارمان باشد .روزهای پر از شادی ،شادمانی و آگاهی ....تا بعد درود و بدرود
روزگار بر وفق مرادتان
همیشه هایتان شاد و ارغوانی ![]()
بانوی اردیبهشت![]()
[ ]
+ دلنوشته های :بانوی اردیبهشت.¸,•*•,¸. زهرا.¸,•*•,¸. در ساعت 22:34 ×××
به نام اونی که اخرشه
در شگفتم که سلام اغاز هر دیداریست ،ولی در نماز پایان است .شاید این به این معناست که پایان نماز اغاز دیدار است..."دکتر شریعتی"
سلام به وبلاگ عزیزم،این بار زودی اومدم که باهات حرف بزنم و دلنوشته هامو بنویسم.ولی قصد ندارم که دوستای نازنینمو دعوت کنم.امیدوارم کسی ازم دلخور و دلگیر نشه.
ماه عسل،ماه مهربونی،ماه رمضون امسال هم مثه سالهای پیش به سرعت نور گذشت.و به پایان رسید.چه مهمونی خوبی بود .مهمون بودن پیش خدا چه حس خوبی داره.خدا چه میزبان خوبیه،چقده خوب از بنده هاش پذیرایی میکنه.خدای من چه لذت و ارامشی داره وقتی داریم با تو درد دل میکنیم.هر کسی به یه نوعی با تو حرف میزنه.چون فقط تو ما رو درک میکنی و میفهمی،چه لذتی داره وقتی با تو حرف میزنم،حرفهایی که فقط تو میشنوی ،حرفهایی که فقط باید به تو گفت و نمیدونی چه لذتی داره وقتی سنگینی نگاهت رو رو شونه هام حس میکنم.نمیدونی چه جوری غرق شکر و شور میشم وقتی میفهمم که با چه دقتی داری به حرفام گوش میکنی و بعد احساس غرور میکنم،از اینکه میبینم تو رو دارم.فقط تو رو خدای مهربون من.چقدر تکراریست گفتن این حرف که دوستت دارم.انقدر که این دوست داشتن همه ی وجودم شده.وجودی که از ان توست.برای توست و امیدوارم این عشق کوچولو اما اصیل رو از من بپذیری.توی زندگی جز این هیچ ارزویی ندارم....اصلا ادم دلش نمیاد که این مهمونی به این زودی تموم بشه.ولی خووب ،هر اغازی،پایانی دارد،رمضان 1430هجری قمری هم تموم شد و کتابش بسته شد و به خاطره ها و به نوعی به تاریخ پیوست.امیدوارم خدا از همگی ما قبول کنه.خدایا خیلی ازت ممنونم که امسال هم این فرصت و توانایی رو بهم دادی که سر سفره ی اسمونیت باشم،خدایا شکرت...خدایا شکرت.خدا جونم خیلی دوستت دارم..و شبهای قدر ،چه شبهایی بود بهترین شبها،بهترین لحظه ها،اگر قدر بدونیم.چه لذتی داره وقتی دعای جوشن کبیر رو میخونیم .اصلا ادم خسته نمیشه از خوندنش.مگه میشه خسته بشیم،وقتی خدا رو با بهترین صفاتش صدا میزنیم!؟کسی که تو تمامی مراحل زندگیمون یه لحظه هم تنهامون نمیزاره.خدایا!ای معبود یکتا!ازت میخوام که تقدیری سراسر خیر و برکت و شادی و سلامتی و عاقبت بخیری و سعادت دنیا و اخرت رو برا هممون رقم بزنی،خدایا!ازت میخوام در تمامی مراحل زندگی ،لحظه به لحظه مثه همیشه مواظبمون باش.و یه لحظه و انی ،مارو به حال خودمون وامگذار...همیشه خودت راه درست رو بهمون نشون بده چون ما عاجزیم و تو دانا و توانایی،خدایا!همیشه دستمون رو بگیر و نزار تو هیچ مرحله ای از زندگی زمین بخوریم.تو این ماه چقد فاصله مون رو با خدای خودمون کم کردیم؟اصلا فاصله ای و جود داشته یانه؟!!راستش من گاهی اوقات فک میکنم ما خودمون خبر نداریم ،اما قلبمان به ذات حق پیوسته است و هیچ فاصله ای با او ندارد...خلاصه دلم واسه این ماه،دعاهای سحر،ربنای افطار،سفره ی اسمونی و تمام لحظه های اسمونی این ماه تنگ شده.خدایا!کمک کن که رمضان سالهای بعد هم سر سفره ی اسمونیت باشیم.

با امید به اینکه در سایه ی لطف خداوند مهربان همگی مان به حاجات قلبیمان برسیم،و گره از مشکلات همگی مان باز شود
التماس دعا:بانوی اردیبهشت
[ ]
+ دلنوشته های :بانوی اردیبهشت.¸,•*•,¸. زهرا.¸,•*•,¸. در ساعت 14:6 ×××
خدایا! باز اومدم بگم :از دنیای بی تو میترسم
"اللهـــــم عجل لولـــــــــیک الفــــــــــــرج"
سلام وبلاگ عزیزم، ببخش که این بار خیلی دیراومدم.میدونم که از من دلگیر هستی ، اما ای یار مهربان و دوست خوبم باید منو ببخشی ، زیرا در این مدت مشغول تر از ان بودم که بتونم با تو دردل کنم.در این مدت درگیر دانشگاه و بعدش هم امتحانات میان ترم و پایان ترم بودم، الانم که ترم تابستونی گرفتم و باز مشغول درس و دانشگاه.....و تاچند وقت دیگه هم باید خودمو واسه امتحانام اماده کنم،پس دیگر بر من خرده مگیرای یار غمخوارم.....
و سلامی به گرمای تابستان خدمت تک تک ستاره های زیبای این قصریعنی نازنین دوستان مهربان و با صفای خودم دارم، حال دلهای مهربونتون چطوره؟ الهی که پر از شادی و امید باشه.با تابستون و تعطیلی هاش چیکا میکنین؟ لابد حسابی از دست روزمرگی و گرما کلافه شده اید؟!؟ دوستای گلم شاید از اینکه اول با وبلاگم حرف زدم و مثه یه دوست باهاش درد دل کردم تعجب کنین!! میدونین چیه؟اخه من وبلاگم رو خیلی دوست دارم و اونو مثه دفتر خاطراتم یک یار مهربان و همیشگی خطاب میکنم.ودوست دارم هم با وبلاگم و هم با دفترم درد دل کنم
چون عاشق نوشتن هستم....از همه ی شما دوستان نازنینم کمال تشکر و قدردانی رو دارم .دست همه ی شما مرسی که در این مدت منو تنها نذاشتین و با کامنت های پر از لطف و محبتتون منو شرمنده ی خوبی هاتون کردین،امیدوارم منو ببخشین که در جواب این همه محبت کم لطفی کردم .چون همانطوری که در بالا گفتم مشغول دانشگاه و کارهای دیگه ام بودم و کمتر به نت می اومدم.... راستشو بخواین تصمیم داشتم که قسمت نظرخواهی وبلاگم رو تا مدتی غیر فعال کنم تا اینجوری شرمنده ی شما عزیزان نشم.ولی دلم نیومدش ....پس اگه دیر به دیر به شما سر زدم و یا برا اپ هام دعوتتون نکردم به بزرگواری خودتون منو ببخشید ....شرمنده زیادی گفتم سرتون رو درد اوردم،نزدیک به 3 ماهی میشه که اپ نکردم .در این اپ میخوام درمورد ماه مبارک رمضون مطلبی رو بنویسم .امیدوارم خوشتون بیاد ،امیدوارم همه ی ما بهره ی کافی رو از این ماه زیبا ببریم
چه شهریورشیرین و لبریزی است شهریور امسال، شهریوری پر از عطر ناز شعبان و طعم نیاز رمضان،شهریور شرابی لبریزی که طعنه به اردیبهشت بهشت میزند.ولبالب از حضور روشن خداست ...
رمضان میاید تا با اذان حریری موذن زاده و ربــــــــناهای ایلیاتی شجریان باور کنیم :اسمان همین نزدیکی هاست.

الهی!به وسعت اسمان صدایت میکنم ،
ای نزدیک تر به ما از ما ! و ای مهربان تر به ما از ما!
از تو میخواهم امسال یاری ام کنید ...از تو میخواهم باز مرا بپذیری و سر سفره ی اسمانیت دعوت کنید،میخواهم دوباره مهمانت باشم، مرا بپذیر....
خداوندا! خاضعانه و خاشعانه به درگاهت سر تعظیم فرو میاورم و توبه ای در جوانی تا سپری باشد برای پرهیز از گناه ...
بیاییم در این ماه با دلهـــــــــای اسمــــــــانی همدیگر را دعا کنیم
بیاییم در این ماه ذکر" یا من اســــــــــــمه دوا و ذکـــــــــره شفــــــاء" را بیشتر از همیشه زمزمه کنیم .وبرای شفای عاجل بیماران دعا کنیم .
امیدوارم در میان زمزمه های عاشقانه تان با معبود یکتا، پای سفره های افطار ، اسم ما را هم به یاد داشته باشید و از دعا بی نصیب نگذارید .
قسمت نظرات در پست پایینی (2) میباشد
[ ]
+ دلنوشته های :بانوی اردیبهشت.¸,•*•,¸. زهرا.¸,•*•,¸. در ساعت 14:51 ×××
پای سفره ی اسمان
به رنگ خدا
حس عجیبی دارد این ماه ، حسی که سال های سال با تو میماند و قد میکشد و همنشین روزها و شبهایت میشود . حس جدا شدن از اینجا و تمام چیزهایی که تورا به زمین میچسباند.و نمیگذارد که پربگیری، حس رها کردن روز و پیدا کردن شب ، حس پناه بردن به تنهایی و خلوت ...
حس عجیبی دارد این ماه، حسی که تورامیبرد تا لحظه های بی خیال کودکی ، کنار حوضی که به اندازه اسمان ابی بود. فواره ای ، غروب ها جغرافیای کوچکش را اذین میبست تا بهترین جا برای انداختن سفره ی افطاری تخت کنار این حوض باشد . تخت که اماده میشد و سفره چیده ، صدای ربنا تمام حیات و کوچه و خیابان را پر میکرد.
روزها برای ما که روزه هم نمیگرفتیم ، رنگ و بوی دیگری پیدا میکرد،کودک بودیم ، روزه نمیگرفتیم ،اما زیبایی های این ماه ان قدر زیاد بود که برای افطار ،جمع شدن دور هم روی تخت مشرف به حوض وشنیدن ربنایی که تا اعماق روح نفوذ میکرد، لحظه شماری میکردیم.از همان روزها بود ،انگار که فهمیدیم زندگی هم میتواند عطر و رنگ دیگری پیدا کند.عطر و رنگی که اینجایی نباشد .همان روزها بود که انگار عادت کردیم به اینکه یک ماه را برخلاف یک سال حرکت کنیم،یک ماه را در شب های روشنش قاب بگیریم تا ایینه دار روزهای یک سالمان گردد.همان روزها بود که نشستن روی سفره ی رحمتش را تمرین کردیم تا سال ها و سال های بعد که بالغ میشویم ،روزه بگیریم و مثه پدر و مادر از سحر تا افطار چیزی نخوریم.درست مثه پدر که یادمان داده بود ، گنجشکی هم میشود روزه گرفت .میشود نماز خواند کنار دستش و بعد زل زد به فواره و سکوت کرد .و گوش سپرد به صدایی که سوره ی واقعه را میخواند یا جمعه ...

زندگی رسمهای خودش را دارد ،زیباییهای خودش را و زشتیهای خودش را .زندگی گاهی اوقات زیبا میشود ،مثه شب های ماه رمضان یا روز هایی که هر کدام خاطره میشوند، خاطراتی زلال و به یاد ماندنی ،از ماهی که با تمام ماه های سال فرق دارد و روزها و شب هایش با تمام روزها و شب های سال تفاوت دارند،درهای اسمان در چنین ماهی گشوده میشود و قران در شب های چنین ماهی نازل میشود.بیهوده نیست که در این روزها رنگ و بوی همه چیز فرق میکند و عقربه ها حرکت را جور دیگری تفسیر میکند.بیهوده نیست که گاهی حزنی غریب یقه ی ادم را میگیرد و به خلوت میکشاند تا یک دل سیر گریه کنی یا بنشینی و به خودت به انچه بوده ای و انچه خواهی بود ،فکر کنی .ببینی کجایی ؟کی هستی؟و چه کار خواهی کرد؟؟؟؟
التماس دعا
ارادتمند شما:بانوی اردیبهشت
[ ]
+ دلنوشته های :بانوی اردیبهشت.¸,•*•,¸. زهرا.¸,•*•,¸. در ساعت 14:37 ×××
